162: (…)

دلم می خواست از هفته ی اول دانشگاه بنویسم اینجا … اما انقدر بی حوصلم که بیخیالش شدم …

حوصله ی هیچیو ندارم ! حوصله ی دانشگاه رفتن هم ندارم ..

سر کلاسا بهم خوش میگذره حسابی !! چون در حال حاضر همه ی استادا باهام خوبن … اما تنها بودن تو دانشگاه انقدر ملموسه برام که نمی تونم واسه درس خوندن ذوق داشته باشم !

3 واحد ریاضی 1 دارم این ترم ! تنها درسیه که رو اعصابه الان … درسه آسونیه ها ولی یه جوریه !! بدقلقه ! نمیشه حل کرد سوالاشو :دی

6 کیلو لاغر کردم تو این دو روز ! از بس که از این دانشکده به اون دانشکده دنبال کلاسا گشتم … ماشالا یه ذره دو ذره هم که نیست !

غذاهای سلفمون هم خوشمزن ! دل همه ی اونایی که غذاهای سلفشونو جلو سگم بندازی نمی خوره ، بسوزه ! :دی

از خوابگاهم که نگم بهتره !!! یعنی کابوسمه خوابگاه … تصمیم دارم خونه بگیرم اونجا اگه بشه … اصلا تحمل خوابگاهو ندارم ! به هیچ وجه :|

همین دیگه !


161: استارت ! :دی

دیروز رفتم دانشگاه ثبت نام کردم

خیلی خسته شدم ولی رفتنم نتیجه ی خوبی داشت ! و اون این بود که من از دپ بودن و بی ذوق و بی حوصله بودن درومدم ! راستش دانشگامون واقعا دانشگاه خوبیه و من خیلی دوسش دارم :)

از رشتم هم خوشم اومده ! رشته ی شیرینیه … البته این دلیل نمیشه که تصمیمم برای تغییر رشته و رفتن به مهندسی شیمی عوض بشه :دی !! همچنان عاشق مهندسی شیمیم

از همین اولین روز ورودم به دانشگاه کلی دوست جدید پیدا کردم ! تا حدی که موقع ثبت نام تو سالن ، از همه طرف داد می زدن کیانااااا :دی ! یکیشونم دانشجوی فیزیکه مقطع کارشناسی ارشد ، خیلی دختر ماهی بود و خیلیم راهنماییم کرد :)

تنها مشکل دیروز این بود که تو دانشگاه برای جواب سلام دادن هم باید می رفتیم تو صف :دی !! خوبه آدم واسه ثبت نام دانشگاه 4 ، 5 نفرو با خودش ببره که تو صف های مختلف براش جا بگیرن :دی

پ.ن: مدت ها بود کسی بهم نگفته بود » چه بزرگ شدی !» … وقتی تو سن رشد هستیم ، آدما بعد از دو ماه کاملا حس می کنن بزرگ شدیم ! تو اون سن این جمله رو زیاد می شنویم … ولی وقتی از اون سن می گذریم خیلی کم پیش میاد کسی تغییراتمونو حس کنه !

چند روز پیش بعد از مدت ها یکی بهم گفت: کیانا تویی؟ باورم نمیشه !!! چقدر بزرگ شدی تو … !! و منم نیشم تا بناگوش باز شد :دی جز معدود آدمایی بود که من دوران بچگیم واقعا عاشقش بودم !!!

پ.ن2: با تو بودن برای من از همه چی بیشتر ارزش داره ! همیشه بودن با تو بودن رو به بقیه ترجیح میدم … واقعا بهم خوش می گذره وقتی با هم میریم بیرون و با صدای بلند آهنگ گوش میدیم و تو خیابونا رو خلاف میری و می خندیم !!

اما از این همه خاطره می ترسم ! می ترسم از اون روزی که نباشی و من با این همه خاطره چی کار کنم؟؟؟ فکرم مسخرس؟!

دوستت دارم مامان

پ.ن3: نمی دونم چرا ملت فکر می کنن که اجازه دارن تو تصمیم گیری من دخالت کنن !!!! من هر کاری بخوام و فکر کنم درسته می کنم ! از نصیحت شدن متنفرم … اونم از طرف کسی که خودشم آدم موفقی نبوده و هنوزم نمی دونه می خواد چی کار کنه !


160: خداوندا تو مسئولی …

من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سوتر ره نبرده است
به اعجاز محبت!
چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد؟
که هنوز مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل ترین کار است
ونمی دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟
و همین درد مرا سخت آزرده است.
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!
خدایا
اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم.
چه دوست تر می دارم بزرگواری گولخور باشم تا همچون اینان کوچکواری گول زن.

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


دکتر علی شریعتی

پ.ن: انگیزه انگیزه انگیزه انگیزه ، اراده اراده اراده اراده ، کیانا کیانا کیانا کیانا کیانا کیانا ….

پ.ن2: بعضی روزا از صبح همه چی اشتباهی میشه …

پ.ن3: می خوام زیر بارون خیس شم ، زیر بارون گریه کنم ، زیر بارون بخوابم ، می خوام بگن دختره دیوونس ، می خوام … بارون می خوام !

خدایا بارون می خوام … !!!!



159: سکوی پرتاب

تبریک نگین

توروخدا تبریک نگین !!!

حالم به هم می خوره از اینکه کسی بهم تبریک بگه به خاطر رشتم !

ناراحتم؟؟ آره !!! ناراحتم … چرا نباشم؟؟؟؟ چرا واسه خودم متاسف نباشم؟؟ چرا برای خیانت کردن به خودم، از خودم بیزار نباشم؟؟؟؟

اما این آخرش نیست … نچ ! تازه اولشه … اول راهی که می خوام برم ! تصمیمی که گرفتم …

این ، اون جایی نیست که کیانا باید باشه ! به خدا نیست ….

ولی پیداش می کنم …

بهم برخورده ! انقدر که از همه چی و همه کس عصبانیم ! مخصوصا خودم …

من اینجا نمی مونم ! به هیچ وجه …

به چشم یه سکوی پرتاب نگاش می کنم !


نهایت !

گور باباش ….

مهندسی معدن دانشگاه زنجان !!!!!!!!!!!!!!!


158: بگو این خوشبختی تا ابد پابرجاست …

وقتی آدم استرس داره و سردرگمه دلش می خواد حرف بزنه … یعنی من که اینجوریم

دلم می خواد راجع به چیزای بیخودی و مسخره و پیش پا افتاده حرف بزنم و ذهنمو مشغول کنم !

فردا ، یا امشب ، نتایج نهایی کنکور میاد … نگرانم … برام مهم نیست کجا قبول میشم ، فقط دلم می خواد رشته ی مورد علاقم باشه

اگر راضی بودم از نتیجه که با همتون لاو می ترکونم حتی :d

اگه راضی نبودم ممکنه یه مدتی ازم بی خبر باشید ! میرم تو خلسه … :d ممکنم هست بگم گور باباش و شاد و خوشحال بیام آپ کنم !

دلم یه شب طوفانی می خواد … با بارون شدید !!! صدای رعد و برق و زوزه ی باد … تو یه پارک خلوت باشم وبشینم رو تاب ، چشمامو ببندم و تاب بخورم … تاب بخورم و به هیچی فکر نکنم جز این که » آسمون مال منه»

» قول دادم ! قول دادم اون روز رو برات بنویسم … قول دادم هر جای دنیا که بودم ، تو هر شرایطی ، حتی اگه ماه ها بود که باهات حرف نزده بودم ، برات بنویسم … «

چند روز پیش یه فیلمی داشتم می دیدم ، اسمشم نمیدونم حتی ، که مرده یه کتابو با صدای بلند می خوند ، بعد اتفاقای اون کتاب واقعی می شدن ، شخصیت ها از تو کتاب میومدن بیرون و حتی می تونستن آخر داستان رو عوض کنن …

بعضی وقتا فکر می کنم زندگی همینجوریه !

ما شخصیت های یه داستان طولانی هستیم … بعضی هامون خودمونو می سپریم به نویسنده که هر جوری خواست بازیمون بده و آیندمون رو رقم بزنه ؛ بعضی هامون هم همیشه در تلاشیم تا آیندمون رو بسازیم و به این که امروز دور و برمون چه اتفاقی میفته اهمیت نمیدیم …

دلم می خواد جز دسته ای باشم که وقتمو واسه پاک کردن صفحه های قبلی نذارم و برای نوشتن صفحه های جلوتر هم عجله نکنم ، فقط صفحه ای که امروز باید تمومش کنم رو به قشنگ ترین شکل ممکن بنویسم …

» مهم اینه که الان علاف و بیکار و بی عار/آر/هار نباشی … »

پرانتز: اصولا آدمیم که هر لحظه ممکنه یه جمله ، یه عبارت ، یه عکس و با هر چیز دیگه ای محکم بخوره تو صورتم ! یعنی مدت ها زوم می کنم روش و بدمدل روم تاثیر میذاره !

پ.ن : عنوان پست کلا ربطی به خود پست نداره ! اصلا عنوانش یه چیز دیگه میگه و خودش یه چیز دیگه ! :d


157: از پیش دانشگاهی

امروز صبح داشتم با نگار حرف می زدم … راجع به دوران پیش دانشگاهیمون ! واقعا دلم نیومد در مورد اون خاطرات چیزی نگم …

سال پیش دانشگاهی یکی از بهترین سال های عمر من بود ! اون سال من و نگار واقعا شاد و حتی سرخوش بودیم !!!! فکر می کنم انقدر که اون سال خندیدیم ، تا آخر عمرمون نخواهیم خندید …

داشتم بهش می گفتم که ما تقریبا هر روز مدرسه بودیم و حضور فیزیکی داشتیم سر کلاسا ، اما واقعیت این بود که اصلا تو کلاس نبودیم …

فقط هر از گاهی نگاهی به تخته می کردیم ببینیم کجای کاریم ! سر کلاسای دیفرانسیل که دیگه هیچی … تکنولوژی این دبیرمون بالا بود ! یه جزوه ی خفن اول سال داده بود که دیگه نیازی به نوشتن نبود … از تخته هم که اصلا استفاده نمی کردیم ! لپ تاپ و پروژکتور و این چرت و پرتا …

یه پوینتر هم داشت این معلممون که من از همون اول سال مسخرش می کردم ! بهش میگفتم آنتن ماشینتونو آوردین و اینا .. D:

آدمی بود فوق العاده خودخواه ! یعنی از اون معلم هایی بود که به هیچ وجه نمی تونستی ازش ایراد بگیری و بهش بر می خورد … منم که ذاتا عادت داشتم از معلم ها ایراد بگیرم دائم ! D:

مثلا نمودار می کشید پای تخته ، بعد این نموداره کج میشد ..

من: آقای فرشی این خطه کجه !

فرشی: خودت کجی !!!!

بعد کلا اون سال من با تیپ های عجق وجقی می رفتم مدرسه … رو کیفم پر از پیکسل بود و چرق چوروق می کرد … ساق دستم می کردم و روش پیکسل می زدم ! با شلوار جین  و یه تی شرت رپ که رو مانتوم می پوشیدم و روش عکس شخصیت های کارتونی داشت و … واسه همین همیشه با معاون درگیری داشتم

یه معلم فیزیک داشتیم ! یه پیرمرد خیلی جنتلمن و جیگر بود و بینهایت آروم و مظلوم ! از اونجایی که من به شدت به معلم فیزیک سال قبلم عشق می ورزیدم ، اصلا نمی تونستم اینو به عنوان معلم قبول کنم ! یادم نمیاد اون سال حتی یک بار به درسی که می داد گوش داده باشم …

مثلا اون داشت موج های مکانیکی درس می داد ، من خودم داشتم سینماتیک می خوندم سر کلاسش ! فیزیک اونسالو خدایی خودم خوندم D: حتی سوالاتم رو هم معلم سال قبلم می پرسیدم

نگار هم تقریبا وضعیت منو داشت سر این کلاس ! مثلا بچه ها داشتن با معلم و معاون و مدیر سر و کله می زدن که ساعت کلاسارو جا به جا کنن یا کلاس اضافی بیان و حسابی تو تب و تاب کنکور بودن… بعد من و نگار دقیقا وسط همون بحث ها سر کلاس یواشکی آلو می خوردیم و می خندیدم D:

این دبیر مظلوم و بدبخت یه بار گفت اگه سر کلاس گشنتون شد می تونین یه چیز کوچیک بخورین ، من مشکلی ندارم …اما بعدش به غلط کردن افتاده بود … من و نگار دائم در حال خوردن بودیم سر کلاسش D:

با تمام این اوضاع خیلیم دوسمون داشت و همیشه همه جا ازم تعریف می کرد D:

یادمه یه روز ، بعد عید که کلاسامون تموم شده بود ، معلم شیمی و فیزیکمون برامون کلاس فوق العاده گذاشتن تو روز تعطیل … دو زنگ اول شیمی داشتیم و زنگ سوم فیزیک ! این طفلی ، معلم فیزیکمون ، از همون 8 صبح تو مدرسه منتظر ما بود … ساعت 11 که شد بهش گفتیم ما خسته ایم می خوایم بریم خونه و جلو چشم خودش کلاسشو پیچوندیم :دی

یه بار دوست نگار رفته بود شمالو واسش یه عالمه کلوچه آوره بود !! دقیقا یه عالمه ها … فکر کنم 50 ، 60 تا میشد ! نگارم هر روز 4 ، 5 تا از این کلوچه ها میاورد مدرسه که تمومشون کنیم …  تا مدت ها ما سر کلاسا فقط کلوچه می خوردیم ! مدت های مدیدی تو کلاس پر از کلوچه بود D: آخه بعد از نگارم واسه من سوقاتی آوردن و خلاصه همش کلوچه می خوردیم … D:

یه معلم زبان داشتیم ! از این مردای کچل و گرد D: یکی از بچه ها که تا اینو می دید می گفت قربون شکمت برم من !! از ته دل می گفتا … عاشق شکم گرد این بود

الحق هم معلم لایقی بود ! اما خوب اینم جز معلم هایی بود که من 80 درصد کلاساشو می پیچوندم

ما طبقه ی سوم مدرسه بودیم و تو اون طبقه فقط ما بودیم ! و 3 تا هم کلاس خالی با سایت مدرسه و آزمایشگاه بود ، در نتیجه جولان می دادیم واسه خودم اونجا

اکثر مواقع که زبان داشتیم من و چند نفر دیگه می رفتیم تو کلاس روبرویی کلاس خودمون و همون جا می موندیم و خیلی تابلو هم کیفامونو تو همون کلاس میذاشتیم می موند ! تازه در کمال پررویی سر و صدا هم می کردیم … تا حدی که معلمه آخر کلاس که می خواست بره میومد باهامون خدافظی می کرد !!

تو کلاسمون 18 نفر بودیم ! یه بار یادمه دقیقا 11 نفر اومده بودن تو این کلاس خالیه که بپیچونن ! بعد معلمه فکر کرد کلاس اینور برگزار میشه و خلاصه همه ضدحال خوردیم D:

هتلی شده بود مدرسمون !

تنها معلمی که هیچ وقت نپیچوندمش ، خانم کبریایی معلم شیمیمون بود ! من به معنای واقعی کلمه عاشق این زنم ! یکی از بهترین معلم هاییه که وجود داره به نظرم … انقدر قشنگ به ما شیمی یاد داد که من عاشق شیمی شدم و تصمیم داشتم فقط به خاطر معلمم شیمی کنکور رو 100 بزنم که نشد متاسفانه

یه زن پرانرژی و شیطون و فوق العاده باهوش ! و البته کوهنورد هم بود و تو همه ی زمینه ها کمکمون می کرد ! وای که چقدر دلم براش تنگ شده …

یه پسربچه ی جیگرم داره که بعضی وقتا باهاش میومد مدرسه ی ما ! اسمش علیرضاس … کلی با من دوست شده بود و میومد سرکلاس پیش من میشست ! بعد انقدر من با این علیرضا حرف زدم و بازی کردیم که آخر سر جای علیرضا رو عوض کرد D:

یه معلم ادبیات خیلی خیلی خوب هم داشتیم ، خیلی مهربون بود … از اون معلم هایی بود که واقعا به کارش اهمیت می داد و واسه دانش آموزاش وقت میذاشت ! برامون معنی شعرارو با کلی نکته می نوشت و کتابچه می کرد و بهمون می داد … طبق گفته ی خودش بعضا 10 دقیقه وقت آزاد داشته که نمی دونسته غذا بخوره ، بره حموم یا نماز بخونه !!

اوه اوه ! شادترین کلاسمون کلاسای هندسه و گسسته بود با آقای حیدری … معلم فوق العاده شوخ و پرانرژی ای داشتیم … نصف بیشتر کلاسو می خندیدم و البته خیلیم خوب درس می داد …

خیلی وقتا می موند مدرسه و با ما نهار می خورد ، یه بارم واسمون پیتزا خرید و نشستیم وسط حیاط مدرسه و پیتزا خوردیم و اولین بار هم آقای حیدری آهنگ «چیز» شاهین نجفی رو واسمون گذاشت همون موقع D:

از اونجایی که تا ساعت 4 و بعضی وقتا تا 6 مدرسه بودیم ، با خودمون نهار می بردیم … من و نگار ساعت 11 که می شد به هر بهونه ای می رفتیم بیرون از کلاس که نهارمونو گرم کنیم و بخوریم ! بچه ها هم همش غر می زدن که چرا این موقع صبح نهار می خورید آخه ..

خیلی وقتا قاشق نبود ، با یه قاشق می خوردیم ! خیلی وقتا نگار با چنگال غذا می خورد … خیلی وقتا 4 تایی با یه قاشق غذا می خوردیم :) )

کلی قاشق از آبدارخونه ی مدرسه دودر کردیم و همشونم مینداختیم گوشه کنار مدرسه که نفهمن ما برداشتیم ! D:

خیلی وقتا از مدرسه فرار می کردیم و می رفتیم بیرون و دوباره با بدبختی برمی گشتیم تو مدرسه …

چقدر ماشینای معلم ها رو کثیف کردیم و روشون چرت و پرت نوشتیم … یه بار یه سطل آب گل آلود دستم بود و داشتم می ریختمش رو ماشین آقای حیدری که از بالا داد زد : خاااانم رضایی !!! چی کار داری می کنی؟

D:

سر کلاسای هندسه گسسته حیدری با بچه ها مشاعره می کرد و همیشه هم کم می آوردیم ! یه اصلاحات خاصی داشت

مثلا وقتی بچه ها درسو نمی فهمیدن می گفت: ما را رها کنیـــد …

یا مثلا وقتی یه شیطنتی می کردیم (اغلب اکیپ ما ) می گفت: تا کی تو چنین باشی …

و از اینجور چیزا !

سال پیش دانشگاهی واقعا عالی بود ! خیلی چیزا یادم میاد … اما نمی خوام پست از این طولانی تر شه ….

پس ادامه دارد …


پایان اثاث کشی

بالاخره تموم شد !!! یعنی یه آخیــــــــــــــــــــش لازمه الان :دی

بیشتر از من پاشا زحمت اثاث کشی منو کشید ! این بلاگفا لعنتی بک آپ درست نمیده که … طفلی کلی زحمت کشید تا تونست آرشیومو منتقل کنه … دستش درد نکنه حسابی :دی

بالاخره از بلاگفا دل کندم ….


156: Wake Me Up When September Ends

برق چشمام کجا رفته؟

گفتی چشمام دیگه برق نمی زنه … گفتی دیگه اون معصومیت کودکانه ای که تو چشمام بود رو نمی بینی

گفتی دیگه مهربونی ازش نمی باره …

فقط تو نبودی که اینارو گفتی 

بهم گفتن دیگه اون شور و شوق همیشگی رو ندارم … اون انرژی ای که حتی از صدام هم میشد حسش کرد …

گفتن آروم شدم 

گفتن دیگه خنده هام ، مثل بچه ها ، از ته دل نیست … خنده هایی که گاهی وقتا حتی فرصت نفس کشیدن بهم نمی داد

نمی دونم چی شده ! 

نمی دونم احساسم ، برق چشمام ، هیجان و خنده هام کجا رفته 

من خوشحالم ! من هیچ ناراحتی ای رو حس نمی کنم ، من احساس خوشبختی می کنم … اما این خوشحالی از کجا نشات می گیره؟ نکنه کاذب باشه؟

قبلا شعاع مهربونیم بی نهایت بود !! با همه مهربون بودم 

خواستم شعاعشو کمتر کنم … خواستم خودمو کمتر درگیر مشکلات دیگران بکنم … گفتم به من چه !!! من کاری از دستم بر نمیاد … انقدر این چیزارو به خودم گفتم که 90 درصد احساسمو از دست دادم و همینطور برق چشمام رو …

در عوض به کسایی که واقعا و از ته دل دوسشون دارم بیشتر محبت می کنم

نمی دونم اینا خوبه یا بده ! واقعا نمی دونم ! گیج شدم

اما من خوشحالم و هیچ مشکلی ندارم

پ.ن: آرمینا به یه بازی دعوتم کرده و ازم خواسته که سادگی هام رو بنویسم …

راستش اصلا نمی دونم چی بنویسم !!! شاید اصلا ساده نباشم …

تو این چند روز اخیر خیلی بهش فکر کردم ! اما خوب چیزی برای نوشتن پیدا نکردم !

ممنونم آرمینا

پ.ن2: عنوان این پست اسم یکی از آهنگ های گرین دی هست که خیلی دوسش دارم و فکر می کنم مال سال 2004 باشه ! 


155: قانون شماره ی 3

                                       » به موقع معذرت خواهی کنید «

خیلی خوبه که آدم انقدر اعتماد به نفس داشته باشه که وقتی مقصر نیست ، معذرت خواهی نکنه و وقتیم مقصره انقدر شجاعت داشته باشه که اعتراف کنه اشتباه کرده !


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.