امروز صبح داشتم با نگار حرف می زدم … راجع به دوران پیش دانشگاهیمون ! واقعا دلم نیومد در مورد اون خاطرات چیزی نگم …
سال پیش دانشگاهی یکی از بهترین سال های عمر من بود ! اون سال من و نگار واقعا شاد و حتی سرخوش بودیم !!!! فکر می کنم انقدر که اون سال خندیدیم ، تا آخر عمرمون نخواهیم خندید …
داشتم بهش می گفتم که ما تقریبا هر روز مدرسه بودیم و حضور فیزیکی داشتیم سر کلاسا ، اما واقعیت این بود که اصلا تو کلاس نبودیم …
فقط هر از گاهی نگاهی به تخته می کردیم ببینیم کجای کاریم ! سر کلاسای دیفرانسیل که دیگه هیچی … تکنولوژی این دبیرمون بالا بود ! یه جزوه ی خفن اول سال داده بود که دیگه نیازی به نوشتن نبود … از تخته هم که اصلا استفاده نمی کردیم ! لپ تاپ و پروژکتور و این چرت و پرتا …
یه پوینتر هم داشت این معلممون که من از همون اول سال مسخرش می کردم ! بهش میگفتم آنتن ماشینتونو آوردین و اینا .. D:
آدمی بود فوق العاده خودخواه ! یعنی از اون معلم هایی بود که به هیچ وجه نمی تونستی ازش ایراد بگیری و بهش بر می خورد … منم که ذاتا عادت داشتم از معلم ها ایراد بگیرم دائم ! D:
مثلا نمودار می کشید پای تخته ، بعد این نموداره کج میشد ..
من: آقای فرشی این خطه کجه !
فرشی: خودت کجی !!!!
بعد کلا اون سال من با تیپ های عجق وجقی می رفتم مدرسه … رو کیفم پر از پیکسل بود و چرق چوروق می کرد … ساق دستم می کردم و روش پیکسل می زدم ! با شلوار جین و یه تی شرت رپ که رو مانتوم می پوشیدم و روش عکس شخصیت های کارتونی داشت و … واسه همین همیشه با معاون درگیری داشتم
یه معلم فیزیک داشتیم ! یه پیرمرد خیلی جنتلمن و جیگر بود و بینهایت آروم و مظلوم ! از اونجایی که من به شدت به معلم فیزیک سال قبلم عشق می ورزیدم ، اصلا نمی تونستم اینو به عنوان معلم قبول کنم ! یادم نمیاد اون سال حتی یک بار به درسی که می داد گوش داده باشم …
مثلا اون داشت موج های مکانیکی درس می داد ، من خودم داشتم سینماتیک می خوندم سر کلاسش ! فیزیک اونسالو خدایی خودم خوندم D: حتی سوالاتم رو هم معلم سال قبلم می پرسیدم
نگار هم تقریبا وضعیت منو داشت سر این کلاس ! مثلا بچه ها داشتن با معلم و معاون و مدیر سر و کله می زدن که ساعت کلاسارو جا به جا کنن یا کلاس اضافی بیان و حسابی تو تب و تاب کنکور بودن… بعد من و نگار دقیقا وسط همون بحث ها سر کلاس یواشکی آلو می خوردیم و می خندیدم D:
این دبیر مظلوم و بدبخت یه بار گفت اگه سر کلاس گشنتون شد می تونین یه چیز کوچیک بخورین ، من مشکلی ندارم …اما بعدش به غلط کردن افتاده بود … من و نگار دائم در حال خوردن بودیم سر کلاسش D:
با تمام این اوضاع خیلیم دوسمون داشت و همیشه همه جا ازم تعریف می کرد D:
یادمه یه روز ، بعد عید که کلاسامون تموم شده بود ، معلم شیمی و فیزیکمون برامون کلاس فوق العاده گذاشتن تو روز تعطیل … دو زنگ اول شیمی داشتیم و زنگ سوم فیزیک ! این طفلی ، معلم فیزیکمون ، از همون 8 صبح تو مدرسه منتظر ما بود … ساعت 11 که شد بهش گفتیم ما خسته ایم می خوایم بریم خونه و جلو چشم خودش کلاسشو پیچوندیم :دی
یه بار دوست نگار رفته بود شمالو واسش یه عالمه کلوچه آوره بود !! دقیقا یه عالمه ها … فکر کنم 50 ، 60 تا میشد ! نگارم هر روز 4 ، 5 تا از این کلوچه ها میاورد مدرسه که تمومشون کنیم … تا مدت ها ما سر کلاسا فقط کلوچه می خوردیم ! مدت های مدیدی تو کلاس پر از کلوچه بود D: آخه بعد از نگارم واسه من سوقاتی آوردن و خلاصه همش کلوچه می خوردیم … D:
یه معلم زبان داشتیم ! از این مردای کچل و گرد D: یکی از بچه ها که تا اینو می دید می گفت قربون شکمت برم من !! از ته دل می گفتا … عاشق شکم گرد این بود
الحق هم معلم لایقی بود ! اما خوب اینم جز معلم هایی بود که من 80 درصد کلاساشو می پیچوندم
ما طبقه ی سوم مدرسه بودیم و تو اون طبقه فقط ما بودیم ! و 3 تا هم کلاس خالی با سایت مدرسه و آزمایشگاه بود ، در نتیجه جولان می دادیم واسه خودم اونجا
اکثر مواقع که زبان داشتیم من و چند نفر دیگه می رفتیم تو کلاس روبرویی کلاس خودمون و همون جا می موندیم و خیلی تابلو هم کیفامونو تو همون کلاس میذاشتیم می موند ! تازه در کمال پررویی سر و صدا هم می کردیم … تا حدی که معلمه آخر کلاس که می خواست بره میومد باهامون خدافظی می کرد !!
تو کلاسمون 18 نفر بودیم ! یه بار یادمه دقیقا 11 نفر اومده بودن تو این کلاس خالیه که بپیچونن ! بعد معلمه فکر کرد کلاس اینور برگزار میشه و خلاصه همه ضدحال خوردیم D:
هتلی شده بود مدرسمون !
تنها معلمی که هیچ وقت نپیچوندمش ، خانم کبریایی معلم شیمیمون بود ! من به معنای واقعی کلمه عاشق این زنم ! یکی از بهترین معلم هاییه که وجود داره به نظرم … انقدر قشنگ به ما شیمی یاد داد که من عاشق شیمی شدم و تصمیم داشتم فقط به خاطر معلمم شیمی کنکور رو 100 بزنم که نشد متاسفانه
یه زن پرانرژی و شیطون و فوق العاده باهوش ! و البته کوهنورد هم بود و تو همه ی زمینه ها کمکمون می کرد ! وای که چقدر دلم براش تنگ شده …
یه پسربچه ی جیگرم داره که بعضی وقتا باهاش میومد مدرسه ی ما ! اسمش علیرضاس … کلی با من دوست شده بود و میومد سرکلاس پیش من میشست ! بعد انقدر من با این علیرضا حرف زدم و بازی کردیم که آخر سر جای علیرضا رو عوض کرد D:
یه معلم ادبیات خیلی خیلی خوب هم داشتیم ، خیلی مهربون بود … از اون معلم هایی بود که واقعا به کارش اهمیت می داد و واسه دانش آموزاش وقت میذاشت ! برامون معنی شعرارو با کلی نکته می نوشت و کتابچه می کرد و بهمون می داد … طبق گفته ی خودش بعضا 10 دقیقه وقت آزاد داشته که نمی دونسته غذا بخوره ، بره حموم یا نماز بخونه !!
اوه اوه ! شادترین کلاسمون کلاسای هندسه و گسسته بود با آقای حیدری … معلم فوق العاده شوخ و پرانرژی ای داشتیم … نصف بیشتر کلاسو می خندیدم و البته خیلیم خوب درس می داد …
خیلی وقتا می موند مدرسه و با ما نهار می خورد ، یه بارم واسمون پیتزا خرید و نشستیم وسط حیاط مدرسه و پیتزا خوردیم و اولین بار هم آقای حیدری آهنگ «چیز» شاهین نجفی رو واسمون گذاشت همون موقع D:
از اونجایی که تا ساعت 4 و بعضی وقتا تا 6 مدرسه بودیم ، با خودمون نهار می بردیم … من و نگار ساعت 11 که می شد به هر بهونه ای می رفتیم بیرون از کلاس که نهارمونو گرم کنیم و بخوریم ! بچه ها هم همش غر می زدن که چرا این موقع صبح نهار می خورید آخه ..
خیلی وقتا قاشق نبود ، با یه قاشق می خوردیم ! خیلی وقتا نگار با چنگال غذا می خورد … خیلی وقتا 4 تایی با یه قاشق غذا می خوردیم
)
کلی قاشق از آبدارخونه ی مدرسه دودر کردیم و همشونم مینداختیم گوشه کنار مدرسه که نفهمن ما برداشتیم ! D:
خیلی وقتا از مدرسه فرار می کردیم و می رفتیم بیرون و دوباره با بدبختی برمی گشتیم تو مدرسه …
چقدر ماشینای معلم ها رو کثیف کردیم و روشون چرت و پرت نوشتیم … یه بار یه سطل آب گل آلود دستم بود و داشتم می ریختمش رو ماشین آقای حیدری که از بالا داد زد : خاااانم رضایی !!! چی کار داری می کنی؟
D:
سر کلاسای هندسه گسسته حیدری با بچه ها مشاعره می کرد و همیشه هم کم می آوردیم ! یه اصلاحات خاصی داشت
مثلا وقتی بچه ها درسو نمی فهمیدن می گفت: ما را رها کنیـــد …
یا مثلا وقتی یه شیطنتی می کردیم (اغلب اکیپ ما ) می گفت: تا کی تو چنین باشی …
و از اینجور چیزا !
سال پیش دانشگاهی واقعا عالی بود ! خیلی چیزا یادم میاد … اما نمی خوام پست از این طولانی تر شه ….
پس ادامه دارد …
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.