بایگانی نویسنده: Kiana

دربارهٔ Kiana

Its Kiana and Nothingelz !

172: واقعیت در دنیای مجازی !

موضوعی هست که داره آزار میده افکارمو … و اون طرز فکر آدما در مورد دنیای مجازی نت و دوستی های اینترنتیه !

سه شنبه ی پیش با محیا و چند تا از دوستان هم کلاسی بحثی داشتیم من باب همین موضوع !

می گفتن تو نت اصلا نمیشه به کسی اعتماد کرد و اعتقاد داشتن که این دنیا یه دنیای پوچ و بی اهمیته ! می گفتن براشون عجیبه که من با دوستان اینترنتیم* بیرون میرم و بهشون اعتماد دارم و یا مثلا عکسم رو تو فیس بوک میذارم …

یکیشون می گفت که متنفره از اینکه خواهرش چت کنه ! یکی می گفت از نت ضربه خورده و …

و جای تعجب داشت برام که آدمایی این حرفارو میزدن که حتی یک بار چت نکرده بودن ! و یا اکانت فیس بوک نداشتن ! و نمونه ی بارز یه دوستی موفق اینترنتی هم جلوی چشمشون بود

می خوام نظر خودمو در این مورد بگم

نمیگم محیط اینترنت عالی و بی نقصه ! نه ! اما ۱۰۰ درصد بد هم نیست ! دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی هم آدم خوب توش پیدا میشه هم آدم بد، بستگی به نحوه ی استفادت از اینترنت داره

من خودم دوستایی تو نت پیدا کردم که اگه تا آخر عمرم تو دنیای واقعی دنبالشون می گشتم پیداشون نمی کردم !

دوستایی که بتونن شخصیتمو بشناسن و درکم کنن

با آدمای متفاوتی آشنا شدم که تو شکل دادن به شخصیتم کمکم کردن

تونستم با وبلاگ نویسی ، که منو مجبور می کرد به تغییرات درونم و اطرافم دقت کنم ، خودمو بشناسم !

انقدر انرژی مثبت از اینترنت گرفتم که تا آخر عمرم چیزی نمی تونه ناراحتم کنه

تو نت هم بچگی کردم و هم بیشتر از سنم تجربه کسب کردم و با عقاید مختلف آشنا شدم

و هزار جور نکته های مثبت دیگه که تو ذهنم نیستن الان !

می تونم با اطمینان بگم کسایی که محیط سالم نت رو تجربه نکردن ۵۰ درصد زندگی رو از دست دادن ! چون تو دنیای واقعی یاد گرفتن اینکه چجوری می تونی از دنیا لذت ببری سخته ! چون تبادل عقیده کم تره ! چون آدما بیشتر نقاب دارن ! چون واسشون سخته تو چشات نگاه کنن و بگن چی خوشحالشون می کنه و چی ناراحت ! چون نمی خوان با هم صمیمی باشن … چون خودشون نیستن !

خلاصه اینکه خوب نیست آدم وقتی با یه محیطی آشنایی نداره انقد بهش بدبین باشه و فقط به حرفای صدا و سیمای ایران گوش کنه ! حدافل یک بار تجربش کن بعد در موردش قضاوت کن

خوب نیست به حس اطمینان و دوستی ملت توهین کنی و بگی همش کورکورانس :)

* گفتم دوست اینترنتی ! ولی واژه ی «دوست» به تنهایی رو ترجیح میدم !

پ.ن: دوست دارم یکی «غیرت» رو واسم تعریف کنه !

پ.ن۲: پست هام رو هم تو بلاگفا میذارم هم تو وردپرس


171: اندازه ی تمام ستاره ها دوستت دارم !

این روزها بیشتر از پیش حست می کنم

این روزها بیشتر از پیش وابسته ات شده ام

این روزها وقتی بهم اس ام اس نمی دهی دلم هزار راه می رود ! نکند دیگر دوستم ندارد؟ نکند از دستم دلخور شده است؟ نکند کاری کردم که نباید …

دیگر به خودم اعتماد ندارم ! به این که می توانم آرامت کنم …

با این حال هیچ کس و هیچ چیز مثل تو نیست ! هیچ کس جز تو نمی داند چطور خوشحالم کند … هیچ کس جز تو حس یک کودک بازیگوش 5 ساله را در من زنده نمی کند ! کودکی که دائم می خواهد خودش را لوس کند و غر بزند تا نازش را بکشند …

نه تو ، نه من فکرش را هم نمی کردیم که به اینجا برسیم ! نه؟ فکرش را نمی کردیم که تا این حد توان درک کردن هم را داشته باشیم …

آیا من واقعا تو را انتخاب کردم؟! باورم نمی شود … آیا من واقعا همان کیانای 6 ماه پیشم؟! که تنها چیزی که در ذهنش بود موفقیت بود و موفقیت بود و دیگر هیچ !

آیا من همان کیانای 6 ماه پیشم که حتی فکر یک لحظه نگران شدن برای کسی را نمی کرد؟

همان کیانایی که دیگر از کسی توقع و انتظاری نداشت!؟

تو برای من یک شروع دوباره بودی … شروعی که هیچ وقت نمی خواهم به پایانش حتی فکر کنم J

می خواهم مزه ی تمام خوشبختی را در کنار تو بچشم ! می خواهم آسمان و «ستاره ها» را با تو لمس کنم

بهت ایمان دارم …

 

 من با تو هستم !

وقتی می رقصی تو شادی

یا داری یه حس عادی

وقتی روی تار صدات ، زمزمه های دلنواز

طنین قه قه خندت ، با نوازش می زنه ساز

وقتی از برق نگاهت ، می درخشه روی ماهت

وقتی از انعکاس نور روی موهای قشنگت

واسه ی من بمونه حسرت تو

هر جا تو هستی

هر جا هستم من

هر جا تو هستی ، بدون من با تو هستم

وقتی در راه حق

توی کوچه ی هدفا

می زنی این در و اون در و می کشی درد و مکافات

وقتی زیر تهمت زور از خودت کم کم میشی دور

وقتی سرخی داغ جنگ ، می کنه یه دریا دلو یه قلوه سنگ

وقتی گرمی وجودت

قرمزی تُنگ خونت

غیرت و عشق و نجابت

همه در میرن ز جونت

هر جا تو هستی

هر جا هستم من

هر جا تو هستی ، بدون من با تو هستم

وقتی سردی مسافت ، واسمون بشه یه عادت

اگر از دست زندگی بخورم تند و تند سیلی

اگه با حس حقارت ، یا که در اوج رضایت

بپوشم جامه ی پیری

وقتی تنهایی و تنهام

توی تک تک قدم ها

هر جا تو هستی

هر جا هستم من

حتی بعد از روزی که توی این دنیا نیستم

من با تو هستم

«آبجیز»

 

 پ.ن: عاشق مامانمم ، وقتی که با دیدن جوونه ی کوچولوی توی گلدون چشماش مثل یه بچه برق می زنه و با تمام وجودش احساس خوشحالی می کنه ! و حس زندگی ای رو که از اون جوونه گرفته به من منتقل می کنه …


170: من نفس کم نیاوردم !

دوستم!

نامه ات را خواندم

نوشته ات تکان دهنده بود برایم ، تنلنگری بهم زد که لازم داشتم ، لازم داشتم تا قلبم حس کند که چقدر برایت تنگ شده است ؛ شاید انقدر تنگ ، انقدر کوچک ، انقدر سیاه که حتی فرصت گفتنش را هم از من گرفت …

اقیانوس دوستی ما ته نداشت ، ندارد … ساحلی هم ندارد ! چاره ای برای شنا کردن نداریم ، حتی اگر نفس کم بیاوریم … حتی اگر آنقدر برای هم دست تکان بدهیم که دستانمان درد بگیرد ، حتی اگرصدایمان از فریاد زدن در گلو خفه شود …

ما چاره ای نداریم ! چون بدون هم در این اقیانوس بزرگ گم می شویم و کس دیگری اینجا نیست تا پیدایمان کند ، تا دستانمان را بگیرد

دوستم! اگر در این اقیانوس شنا نکینم ، اگر فریاد نزنیم ، اگر گاهی نفسمان نگیرد ، اگر خسته نشویم ، اگر دستانمان از تکان دادن باز نمانند ، طعم زیرآبی رفتن ، دوتایی جیغ زدن زیر آب ، بازی کردن و چرخیدن تو آب و زیر آفتاب روی آب خوابیدن را نمی چشیم …

نمی دانم زنجان  – شهری که هم رویاست و هم کابوس – چه بر سرم آورد که دیگر حتی نای صحبت کردن با دوستانم را هم ندارم. نمی دانم چه بر سر خنده های سرخوشانه مان و جمله های ناقص و حرفای نیمه تمامان آورد ! نمی دانم با دلم چه کرد که دیگر حرفی برای گفتن ندارد !! حتی حوصله ای نمانده تا مثل قبل گهگاهی جمله های بی معنی ام را در وبلاگم بنویسم

زمانی که گله کردی و تنها حرفی که زدم این بود که درکم کن ، حتی خودم هم نمی توانستم خودم را درک کنم ! چه انتظاری از توی طفلی داشتم؟!

حتی خودم هم درک نکردم که چرا بی معرفت شدم، درک نکردم چرا دیگر از دوستانم خبر ندارم !

احساس تنهایی می کردم و از دوستانم انتظار داشتم دائما کنارم باشند ، اما آن بیچاره ها از کجا باید حال روحیم را می دانستند!؟ آن طفلک ها از کجا باید می دانستند که من آنقدر حساس و زودرنج شده ام؟!

به کسی احتیاج داشتم که بدون گله و انتظاری کنارم باشد !

سعی کردم جای خالی دوستانم رو با حضور آدم های جدیدی پر کنم که صبح تا شب و شب تا صبح کنارم بودند ! اما آنها تنها کاری که می کردند همین بود ! فقط کنارم بودند ! در حالی که بودن اهمیتی نداشت… چیزی که مهم بود کیفیت بودن بود !

دوستم! ببخش اگر کوتاهی کردم ! ببخش اگر یادم رفت که چقدر برایم اهمیت داری و دوستت دارم.

 کنار هم بودن و تو همه ی خاطرات شریک بودن دلیل دوستی نیست ! اگر من در این اقیانوس گمت کردم و مدتی صحبت نکردیم دلیل بر این نیست که من دیگر شنا نمی کنم ! 

در این مدت تونبودی و آنها بودند ! همه آنهایی که صبح تا شب و شب تا صبح «کنارمند» ! اما حالا تو مانده ای و آنها نه … من هم برای تو مانده ام ! اگر بخواهی … اگر ببخشی …

می دانی چرا روی واژه ی «دوستم » تاکید می کنم؟ چون دوستت دارم ! مثل همیشه …

 

 

پ.ن: هر موقع که بخواهم و هر جوری که بخواهم و با هر کسی که بخواهم صحبت می کنم ! دوست ندارم کسی مرا در معذوریت بگذراد یا به انجام کاری وادارم کند !  


169: من اینجا تنها ماندم !

آري معصوميت كودكي هايم گم شده است

اما من هنوز همان كودك عاشقم و ساده دل!

و همچنان در انتظار …

در انتظار ظهور آن لحظه ي رويايي…

من اينجا تنها ماندم!

خدايا مرا به بغضي كه از تو ميشكند بسپار ….

[سکوت]

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 

پ.ن : قالب وبلاگم اصلا با روحیم سازگار نیست  !


168: نخواب آروم

لا لا لا لا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلبو می شناسه

هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تو سینه؟

آخه بارون که نیست ، رگبار باروته

سزای عاشقای خوب ما اینه !!

نترس از گوله ی دشمن گل لادن

که پوست شیره پوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر

دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دل نازک خسته ، گل پرپر

نگو بال ولایت پرپرت کرده

دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمیذاره

مثل یار دلاور نشکن از دشمن

ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هر صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم

کتابای سپیدو دوره می کردیم

که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب

نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

بخون با من ، نترس از گوله ی دشمن

بیا بیرون،  بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صد تا گره داره

به پیغام کلاغ های سیاه شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من ، بیا تا من ، نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

نخواب ای حسرت سفره  ، گل گندم

نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو بالش پرهای پروانه

که فریاد تو رو کم داره پروانه

لا لا لا لا دیگه بسه گل لاله …

شهیار قنبری


167: می خوام چشامو باز کنم !

- کیانا بیا اینجا … بدو … ببین چقدر قشنگه ! واو خدای من … تا حالا این همه سفیدی یه جا ندیده بودم ! چه برف بکری… داری به من گوش میدی؟ چشاتو چرا بستی؟

- من نبستم چشامو ! خودش بسته میشه

- یعنی چی؟ چشاتو باز کن

- نمی تونم … ای خدا نمی تونم چشامو باز کنم

و بله ! بعد از دقایقی به سختی چشمامو باز کردم ! نشستم و دستمو زدم به زمین تا یه گلوله برفی بردارم و پرت کنم طرفش … اما دستم یه پتوی نرم و لطیف رو لمس کرد

پوف … همش خواب بود ! همچنان خبری از برف و گلوله برفی و آدم برفی و کلا برف بازی نیست !

یعنی متنفرم از این خوابایی که توش هی می خوای چشمتو باز کنی و بیدار شی ولی نمی تونی ! انگار چسب زدن به پلکات

 

پ.ن1: انقدر ننوشتم نوشتنم نمیاد ! به نوشتن آورید مرا ! :دی

پ.ن2: خوشحال بودن از خوشحالیه کسی که دوسش داری تجربه ی دوست داشتنی ایه !  برعکسش ، ناراحت بودن از ناراحتیش و اینکه نتونی آرومش کنی بدترین چیزیه که میشه تجربه کرد ! و من تو یه بازه ی زمانی کوتاه هر دوش رو تجربه کردم :|

پ.ن3: مثل پرنده ای باش که روی شاخه ای سست می خواند … شاخه می لرزد ؛ پرنده می خواند … چون ایمان دارد که پرواز را می داند :)

پ.ن4: باور من این است … همه صاف و صادقند ! صاف و صادق آنگونه که مصلحت خودشان ایجاب می کند :|

پ.ن5: من 3 وعده در روز حرص می خورم ! آی حرص می خورما … جاتون خالی سیرم نمیشم از حرص خوردن ! آخه مردک ، الدنگ ، دیوانه ، (بیب) ، (بیب) ، (بیــــــب) این چه بلاییه که داری سر مملکت میاری؟ آخه کی مملکتو داده دست این دیوانه؟؟؟ خداوندا نجاتمون بده !!! پلیــــــــــــــــــــــــــــــــز :( (((((((((

پ.ن6: و اینگونه بازمی گردیم به دورانی که پی نوشت هایمان بیشتر از خود پست بود ! :دی


166: من دوستامو می خوام !

سلام !

بعد یه غیبت طولانی سلام کردن هم سخته و هم لذت بخش …

دلم برای همه ی دوستام تنگ شده ! دلم برای تمام شب زنده داری ها و گپ زدن های دوستانمون تا صبح تنگ شده ! دلم برای تمام بحث های فلسفیمون با سانیا ، برای شوخی های صمیمانه ی محیا ، برای حرفهای پرانرژی آرمینا ، برای خنده هامون و همه چی و همه چی تنگ شده …

همین نوشتن پست خودش کلی دل گرمیه ! همین که می دونم بعد از گفتن حرفام شما میاین و وبلاگمو می خونین خیلی خوبه !

این روزا زندگی رنگ و بوی غریبی گرفته ! رنگ و بوی یه تجربه ی جدید … رنگ و بوی وارد شدن به یه مرحله ی جدید … رنگ ترس همراه با بوی خوش اقاقیا ! ادغام عجیبیه …

این روزا هم بهم خیلی خوش میگذره ، هم خیلی خستم و هم دلتنگ !

به لطف دوستای خوبی که تو دانشگاه دارم ، تحمل شهر زنجان برام خیلی آسون تر شده ، اما از سختی راه و دلتنگی های دو طرفه و احساس بی هدف بودنم ذره ای کم نشده !

نمی دونم چرا زندگی با من جلو نمیاد ! نمی دونم چرا هر چی می دوئم به هیچی نمی رسم … نمی دونم این همه نفس نفس زدنم واسه چیه؟! چرا زندگی وایساده و من بی هدف از اینور به اونور می دوئم؟!

خسته شدم واقعا … دلم یه تنهایی طولانی می خواد ! یه جای آروم ، یه ذهن آروم ، یه موسیقی آروم ، یه زندگی آروم …

چیه؟ خیلی انرژی منفی میدم؟ نخون … نوشته هامو نخون ! تا وقتی درک نکردی چی میگم نخون …

واقعا نمی دونم اگر «8me» نبود که هر روز با هم بریم بیرون چی کار می کردم ! فکر کنم تا حالا دق کرده بودم …

می خوام ببینمتون ! می خوام باهاتون حرف بزنم …

من دوستامو می خوام :( ((((


165: نقطه ! سر خط 20 !

نوزدهمین خط هم نوشتم …

آخر این خط نقطه زیاد داشت ! آخر خیلی چیزا یه نقطه گذاشتم و تمومش کردم

این خط خاطره زیاد داشت

این خطو دوست داشتم ! 18 ساله بودن رو دوست داشتم … حالا 19 ساله شدم و می خوام به بهترین نحو خط بیستم رو بنویسم

***

تولدم جالب بود … همون اندازه که خوشحال بودم ، همون اندازه هم ناراحت بودم ! همون اندازه که کادوهای دوست داشتنی گرفتم ، کادوهای دوست نداشتنی هم گرفتم (!!)

مرسی از همه دوستایی که انتظارشو نداشتم اما یادشون بود و مرسی از همه ی اونایی که انتظارشو داشتم و یادشون نبود !!

***

سه شنبه شب بچه ها تو خوابگاه برام تولد گرفتن … با این که سرما خورده بودم و حالم خوب نبود اما خیلی خوش گذشت و خیلی خندیدیم

یه تولد کوچولو با یه کیک کوچولوی 8 نفره و یه عالمه بادکنک که از تختم آویزون کرده بودن

پنج شنبه هم یه روز دوست داشتنی با یه آدم دوست داشتنی بود ! روزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم

***

وقتی داشتم شمعارو فوت می کردم 10 تا آرزو کردم ! آرزوهایی که دست یافتن بهشون فقط و فقط در گرو اراده ی خودمه و می خوام تا بیستمین شمع حتما بهشون برسم …

***

این آهنگ محسن یگانه ، تو تولد امسالم برام نوستالژیک شد …

روزای سخته نبودن با تو

خلا امیدو تجربه کردم

داغ دلم که بی تو تازه می شد

هم نفسم شد سایه ی سردم

تو رو می دیدم از اونور ابرا

که می خوای سرسری از من رد شی

آسمونو بی تو خط خطی کردم

چجوری می تونی انقده بد شی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد

نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمی خوام مثل گذشته که رفتی

دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخته نبودنه با تو

دور نبودنتو خط کشیدم

تازه می فهمم اشتباهم این بود

چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشق تو دار و ندار دلم بود

اومدی دار و ندارمو بردی

بیا سکوتتو بشکن و برگرد

که هنوزم تو دل من نمردی


164: برادران غیور تریاکی !!

به نظر میاد دانشگاه جای بهتری برای درس خوندن شده …

دیگه تنهایی نمیرم بشینم تو بوفه و از دود سیگار پسرا خفه شم !!! دیگه تنهایی نمیرم تو دانشکده ها بچرخم و کشفشون کنم …

حالا یه گروه 8 نفره شدیم و با اینکه هنوز با هم رودرواسی داریم ، اما خیلی با هم می خندیم …

حالا دلم به مهربونی های آتوسا و خنده های شیطونش و اون لهجه ی شمالی بامزش خوشه …

دلم به کلاس های اجزای ماشین و نقشه کشی صنعتی خوشه ! کلاسایی که سه شنبه هامو از این رو به اون رو می کنه … به خاطر استاد خونگرم و خودمونیش که اجازه میده تو ترم اول «بچگی هامون» رو تموم کنیم …

دلم به کلاس 24 نفرمون خوشه که 16 نفرش مثل سیریش به هم چسبیدن و گروهی از اینور دانشگاه میرن اونور دانشگاه که کاراشونو انجام بدن …

به 16 نفری که با هم می ریزن تو اتاق آموزش و مسئول آموزش بیرونشون می کنه و بیخیال می خندن …

به 16 نفری که مثل 8 جفت پت و مت ، تو یک ربع بین کلاس اجزای ماشین و نقشه کشی کل دانشکده ها رو به دنبال آتلیه 4 زیر و رو می کنن … و آخرش هم نیم ساعت دیر می رسن سر کلاس …

دلم به 7 نفری خوشه که پشت سر من راه افتادن تا کارگاهو پیدا کنیم و منم پیاده بردمشون و 1 ساعت دیر به کلاس رسیدیم و انقدر خسته شده بودیم که هیچی از «دستگاه تراش کاری» نفهمیدیم ..

دلم به کلاس های ادبیات خوشه … وقتی استاد متنی از » چرند و پرند» دهخدا می خونه و همه وسط کلاس خنده غلطان می زنن …

پرانتز:

استاد می خوند:

بعدازچندین سال مسافرت هندوستان ودیدن ابدال واوتاد ومهارت درکیمیا ولیمیا وسیمیا الحمدالله بتجربه بزرگی نایل شدم وآن دوای ترک تریاک است…

کلاس: چی استاد؟ اینجا ترک اعتیاد هم آموزش می دین؟

استاد ادامه می ده:

اگراین دوا را دریکی ازممالک خارجه کشف میکرد ناچارصاحب امتیاز میشد .انعامات می گرفت درهمه روزنامه ها نامش به بزرگی درج می شد اما چه کنم که درایران قدردان نیست!!عادت ، طبیعت ثانوی است .همینکه کسی بکاری عادت کرد دیگر به این آسانی ها نمی توان ترک کرد.حالا من به تمام برادران مسلمان غیور تریاکی خود اعلام می کنم که ترک تریاک ممکن است باینکه اولا درامر تریاک جازم ومصمم باشند ثانیا مثلا یکنفر که روزی دومثقال تریاک می خورد روزی یک گندم ازتریاک کم کرده دوگندم مرفین بجای آن زیاد کند

کلاس: =))))))))))))

استاد:

وکسی که ده مثقال تریاک میکشد روزی یک نخود کم کرده دونخود حشیش اضافه نماید وهمینطور مداومت کند تاوقتیکه دومثقال تریاک خوردنی به چهارمثقال مرفین وده مثقال تریاک کشیدنی بیست مثقال حشیش برسد.بعد از آن تبدیل خوردن مرفین به آب دزدک مرفین وتبدیل حشیش به خوردن دوغ وحدت بسیار آسان است

ایکس: استاد دوغ وحدت چیه؟

استاد: وحدت یه نوع ماده ی مخدر بوده که تو دوغ حل می کردن و درویشا توی تولد حضرت علی می خوردن ..

ایگرگ: استاد شما هم بلدیا …

کلاس: =)))))))

ادامه ی متن:

برادران غیورتریاکی من درصورتی که خدا کارهارا اینطور آسان کرده چراخودتان را اززحمت حرفهای مفت مردم وتلف کردن این همه مال و وقت نمی رهانید.واقعا شاعر خوب گفته است که عقل ودولت قرین یکدیگرست .مثلا وقتی که بزگان فکر می کنند مردم فقیرند واستطاعت نان گندم خوردن را نمی دانند ورعیت همه عمرش راباید بزراعت گندم صرف کند وخود ش همیشه گرسنه باشد ببینید چه میکنند .روز اول سال نان راباگندم خالص میپزند.روز دوم در هرخروار یک من تلخه ,جو,سیاهدانه,خاک اره و یونجه میزنند .معلوم است دریک خروار گندم که صدمن است یکمن ازاین چیزها هیچ معلوم نمی شود .روز دوم دومن میزنند. روز سوم سه من وبعد از صدروز که سه ماه وده روز بشود صدمن گندم صد من تلخه ، جو,سیاهدانه ، خاک اره ، کاه و یونجه شده است درصورتیکه هیچکس ملتفت نشده وعادت نان گندم خوردن از سر مردم افتاده است. واقعا که عقل ودولت قرین یکدیگرست .مثلایک مریضخانه ای حاج شیخ هادی مجتهد مرحوم ساخت .موقوفاتی هم برای آن معین کرد که همیشه یازده نفر مریض درآنجا باشند. تاحاجی شیخ هادی حیات داشت مریضخانه بیازده نفر مریض عادت کرد . همینکه حاجی شیخ مرحوم شد طلاب مدرسه بپسرش گفتند ! وقتی تو را آقا می دانیم که موقوفات مریضخانه راخرج ما بکنی: حال ببینید این پسر خلف ارشد چه کرد : ماه اول یکنفر از مریضها راکم کرد ماه دوم دوتا ، ماه سوم سه تا ، ماه چهارم چهار تا وهمینطور تا حالا که عده مریضها بپنج نفررسیده .وکم کم بحسن تدبیر , آن چند نفر هم تا پنج ماه دیگر ازمیان خواهند رفت پس ببینید که با تدبیر چطور می شود عادت از سر همه کس وهمه چیزانداخت.حالا مریضخانه ای که به یازده نفر عادت داشت بدون اینکه ناخوش بشود عادت ازسرش افتاد .

منبع : دهخدا علی اکبر ، چرند و پرند

پرانتز بسته :دی

اوضاع خوابگاه کماکان باب میلم نیست … واقعا زندگی کردن با 7 نفر تو یه اتاق خیلی سخته ! مخصوصا برای من که به تنها بودن تو اتاقم و خونه عادت کردم !

دلم می خواد یک ساعتی رو واسه خودم رو تختم دراز بکشم و آهنگ گوش بدم و فکر کنم … اما اونجا واقعا نمیشه ! همش بهت گیر میدن چرا دپرسی … چرا نمیای بریم بیرون و هیچ کس درک نمی کنه که من به تنهایی احتیاج دارم !!!

واقعا کنار اومدن با این همه آدم متفاوت سخته …

تنها کسی که باهاش کنار میام در حال حاضر آتوساست ! که متاسفانه تو خوابگاه ما نیست … یکشنبه با هم رفتیم یکم تو شهر بچرخیم ببینیم چه خبره … بگذریم از اینکه واقعا یه مغازه ی درست و حسابی تو بهترین خیابونش (به قول خودشون ) پیدا نکردیم :دی ! و بدتر از اون یه کافی شاپ یا بستنی فروشی به درد بخور هم پیدا نکردیم …

آخرش دو تا بستنی قیفی خریدیم رفتیم تو یه پارک ( که البته 4 تا چمن بیشتر نبود) نشستیم و حرف زدیم … خیابونی که توش بودیم پر از یگان ویژه و ماشین نیروانتظامی بود … مانور دفاع مقدس بود و ما نمی دونستیم …

وقتی داشتیم برمی گشتیم دیدیم مردم همه یه جا جمع شدن ! پلیسه داره تیراندازی می کنه … دو نفرم بالای یه ساختمونن ! یکیشون تفنگ گذاشته رو سر اون یکی و پلیس هم از پایین با بلندگو میگه: دستاتو بذار رو سرت بیا پایین … حالا من و آتوسا هم فکر کردیم واقعیه ! ترسیده بودیم ! آتوسا چسبیده بود به من می گفت نریم جلو ، تیر می خوریم !!! بعد ملتی بهمون خندیدن و گفتن مانوره و ما هم ضایع شدیم … :دی

به آتوسا گفتم ساعت چنده؟ از رو گوشیش 17:30 رو خوند 7:30 !! بعد هر دومون هول کردیم و گفتیم دیر شده ! باید بریم خوابگاه چون اگه 8 به بعد بریم بهمون گیر میدن …

خلاصه ساعت 5 و نیم بعدازظهر که آفتاب هم تو چشمون بود (!!) بدو بدو رفتیم دو تا دربست گرفتیم (چون بلد نبودیم خیابونارو:دی) و رفتیم به سمت خوابگاه ! و من تازه تو ماشین به عینکی که رو چشمم بود توجه کردم و دیدم ساعت 5 و نیمه و کلی تو دلم به خودمون خندیدم !

بعله … دانشگاه اونقدرا هم بد نیست … ! اگه بخوام از کارگاه تراشکاری و اتفاقات حاشیه ی دانشگاه بنویسم آپم خیلی طولانی میشه در نتیجه بیخیال می شم ! :دی


163: :)

هیچ وقت تا این حد احساس تنهایی نکرده بودم …

چه سخته وقتی لیست کانتکت های گوشیتو بالا و پایین می کنی و بین 200 تا شماره ، یکی نیست که شنوندت باشه …

چه سخته وقتی انتظار داری ، کسی حالت رو نمی پرسه …

چه سخته وقتی کسی نیست تا آرومت کنه و بگه «هی کیانا ! تو تنها نیستی .. من هستم !» و چه سخته که حتی کسی که این حرفو می زنه هم به یادت نیست …

و تو ، تو اوج تنهایی به تمام اینها لبخند می زنی :)

+ دوباره باید پاشم برم خوابگاه ! خداوندا … دارم از زندگی خسته میشم :( (


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.